دلخون چیست بهت نگاهی که میتپد؟
آهنگ درد، زخمهی آهی که میتپد؟
پیدا کجاست حیرت مجنون گمشده
روشن چو نیست لیلی ماهی که میتپد
شهری سپید، وعدهی اسطورههای دور
سمتی که نیست این همه راهی که میتپد
این سرنوشت در رگ فردا نمیدود
باید شمرد نبض گناهی که میتپد
بسته ست زخم خسته فریاد در گلو
خسته ست حلق بستهی چاهی که میتپد
*
سخت است هرچه زنجرههای نخواندنی
سهم غزل ، گاه به گاهی که میتپد
مینا - مهرماه ۱۳۸۸
یا اقرب من کل قریب
یا احب من کل حبیب
یا ابصر من کل بصیر
یا اخبر من کل خبیر ...
تمام شبهای قدر ندیده را به یاد می آورم ... این شبها که قدری دیگر است... برای
دلهای شکسته ی ما... برای آه های سر به فلک کشیده ... برای نذرهای سبزی
که سرخ ادا شد... برای یا حسیب و یا مهیب گفتن...
یا مجیب ... یا مجیب ... یا مجیب... برای جوشن کبیر خواندنی که حالی دیگر
می دهد این شبها
برای قطره قطره اشکهای به خون نشسته ... یا نعم الحسیب
برای همه دلهای شکسته ... یا نعم الطبیب
برای ناله هایی که شنیده نمی شوند ... یا نعم المجیب
یا نعم النصیر ... یا نعم الوکیل ... یا نعم المولی و نعم النصیر.
سبحانک یا لااله الا انت الغوث الغوث ... خلصنا خلصنا... آمین.
مینا - سحرگاه بیست و یکم رمضان
این روزها فقط میخواهم عتاب کنم ... فقط . این غزل را سحرگاه سرودم... وقتی
بیشتر چشمها اتفاقا بیدار بود ... و دلها اتفاقا هشیار.
تقدیم به ادبیات جنبش سبز ...
*
افطار کن ! این روزهی شکدار تا به کی؟
از شام تا سحر شب بیدار تا به کی؟
شایسته نیست تا دل تقدیر رفتنت
کم کن شتاب، این همه اصرار تا به کی؟
شاید تمام پرده دریهای روزگار
گفتی، عتاب آن همه بدکار تا به کی؟
اینجا تمام حادثهها شعله میکشند
صد جان سوخته به سر دار تا به کی؟
هربار گفتهام که دلت را حراج کن
دلبر نمانده ! صحبت دلدار تا به کی؟
دستی عوام بر در قصری که کومه بود !
باری نمیدهند... نه این بار؟ ... تا به کی؟
*
آهسته باز بر در این کوچه پهن شد
یک جاده، چشمهای انتظار تا به کی؟
مینا - شهریور - سحرگاه ماه مبارک رمضان
این غزل را تقدیم میکنم به فاطمه شمس عزیز و آوازهای غمگینانهاش.
*
با خواب گفتهام شب وهم و خیال را
کابوسهای صادق صبحی محال را
در خوابگردیام چه فراموش میکنم
بیداری و تمام رموز وصال را !
تاوان سخت لب نگشودن به اسم شب
راه گلو گرفته ! بگو شرح حال را
در محضر سکوت رعایت نمیکنم
رسم جوابکردن بغض سوال را
وقت عبور میشود از گویههای گنگ
نجواست نعره میزند این قیل و قال را
ساکت!... کسی نگفت که باید اجازه داشت
حتی برای هرچه نگفتن مجال را ؟! ...
مینا - مردادماه
روزهای آزادی اسرا که اتفاقا سالگردش همین روزهاست، همان روزهایی که بهمن - پسرخاله ام - از اسارت برگشت، من را یاد شعری خاطره انگیز از زنده یاد سید حسن حسینی میاندازد که اتفاقا به درد حال و هوای این روزها نیز میخورد ...
*
دلا ديدي آن عاشقان را
جهاني رهايي در آوازشان بود
و در بند حتي
قفس شرمگين از شكوفايي شوق پروازشان بود
پيام آوراني كه در قتلگاه ترنم
سرودن، عليرغم زنجير، اعجازشان بود
به سرسبزي نخل ايثار
به آن آیه هاي تناور
دلا !گر نه اي سنگ
ايمان بياور.
این قطعه شعر را برای سنگ مزار پدرم نوشتم که البته استفاده نشد.
این روزهای غمگین بسیار یادش میکنم . . .
*
که پاییز رفت و تو رفتی
و
یلدا
دریغی بلند است
بر لحظه هایی
که بی تو گذشتند !
زمستان ،
دل ماست
که - چون شاخه های شکسته -
بهاری ندارد ...
این لهجهها که قلب مرا میتکانند و این دستها که هفتآب میشویندش از هرچه امید ... از هرچه اقتدای صمیمی !...
*
شبیخون ناباوریها
طلوعی که تنهاترم کرد
و صبحی که در ابتدا
از صداقت تهی بود! ...
مینا - تیرماه
خیلی تند نوشتم و با عجله ... ببخشید اگر بدون ویرایش نوشتم ... این جمعه خیلی حال خوبی نداشتم.
***
نمازجمعه های روزهای بلوغم
سال شصت ... سال بحبوحه جنگ
صبح های جمعه ساعت هشت دانشگاه تهران
روزهایی که دانشگاه تهران ر ا برای اولین بار میشناختم
روزهای اتوبوسهای مسیر فلاح انقلاب
روزهای اضطراب گم شدن
روزهای فوران اشتیاق و معنویت
روزهای کشف دکتر علی شریعتی در کتابخانه کوچک برادرم
نمازجمعه های نوجوانی ام
روزهایی که دانشگاه تهران را قدم به قدم میشناختم
روزهای سکوی روبروی دانشکده فنی دانشگاه تهران
روزهای تشنگی و خستگی بعداز راهپیمایی روز قدس
روزهای خیس شدنهای عمدی با زبان روزه
روزهای وضوهای دستجمعی
روزهای قرار با رضوان در نمازجمعه
روزهای انتخابهای بزرگ
روزهای برنامه ریزی برای آینده
نمازجمعه های جوانی ام
بمب گذاری در نماز و هیجان و فرار ناخودآگاه من در وسط خطبه ها
لکه های خون بر پیراهن ورزشی برادرم که شاهد مبهوت آن روز بود
روزهای شنیدن صدای : بار بگذارید اینجا کربلاست... در خیابانهای داخل دانشگاه
روزهای عملیاتهای بزرگ و غرورآفرین روزهای باکری و همت و غرور من هنگام
قامت بستن
قرار با معلم پرورشی دبیرستان روبروی دانشکده حقوق
سال شصت و هفت که به دلیل موشک بارانها امتحانات معرفی لغو شد و من با
نمره های بد دیپلم گرفتم !
جمعه های اضطراب
قنوتهای نماز و صدای ضد هوایی ها ... شایعه های موشک باران نمازجمعه
جمعه های داغ تابستان... سوختن کف پایم هنگام نماز
نمازجمعه های در بلوار کشاورز ... در پارک لاله ... صفهای ورود به دانشگاه ...
گشتنهای لابلای سجاده ها هنگام ورود ... روزهای نمازجمعه های شلوغ ...
روزهایی که حتی جایی برای نماز خواندن نداشتم ... روزهای رفتن و بدون نماز
برگشتن!
نمازهای حتی بدون اتصال!
جمعه های بارانی
جمعه های خیس خیس ... سجاده های خیس خیس ... قنوتهای خیس خیس
جمعه هایی که حتی فرصت نداشتم سجاده را باز کنم و بدون سجاده در
خیابانهای فرعی منتهی به خیابان قدس با عجله قامت می بستم ...
روی آسفالت ...
نمازجمعه هایی که حتی معذور بودم از نماز خواندن ! ... ولی بودم ... بودم...
نمازجمعه ای که فردایش عروسی خواهرم بود... و به خانه نرسیده راهی اراک
شدم...
نمازجمعه هایی که از منزل برادرم در میدان پاستور ... خانوادگی ... پیاده ...
می رفتیم و عشقی می کردیم که راهمان به دانشگاه نزدیک است!
نمازجمعه های روزهایی که با راهپیمایی بهمن مصادف بود ...و چه شوری
داشتم
و
نمازجمعه هایی که بعد از آن پیکرهای شهیدان را تشییع میکردیم ... و اولین
شعرهایم را در آن روزها سرودم :
هزار پاره خورشید هزار پاره نور / هزار صبح مکرر هزار آینه نور
و یاد آن روز... که تا معراج الشهدا رفتم پیاده و چه تشنه بودم ...
و
نمازجمعه هایی که این آخریها با مادر می رفتم ... در روزهای قدس بدون
راهپیمایی ...
نمازجمعه هایی که دیگر نتوانستم بروم
...
نمازجمعه هایی که خطبه هایش را خیلی دوست نداشتم ... نمازجمعه هایی
که به ندرت میرفتم ...
و.......
نمازجمعه ۴۰ سالگی ام
جمعه ۲۶ تیرماه ۱۳۸۸
نمازجمعه ای که خیلی دوست داشتم بروم ... بعداز سالها ...
نمازجمعه ای که نبودم ...
مینا - تیرماه ۱۳۸۸
باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگی عالم است این
یکدم نگاه کن که چه بر باد میدهی
چندین هزار امید بنی آدم است این
*
فعلا با این شعر در بهت و بغض، سکوت می کنم :
دیروز
سبزه را دیدم
و گلها را
با گلبرگهایی که غنچه وار لبریز شکفتن بودند
و لبریز گفتن
اما در سکوت ...
فردا گلهایی چنین
چگونه خواهند شکفت ... چگونه؟
***
و دیگر اینکه این روزها گویا به نفع بعضی ها نیست یاد دکتر شریعتی را فریاد کنند و سالمرگش را به یاد بیاورند ... این شعر را که همان روزها آقای میرزازاده سروده اند میآورم :
خورشید خاوران هر بامداد به جستجوی تو بیدار میشود
و شامگاه چون از فراز دمشق میگذرد
تا در نیلی آبهای مدیترانه به خواب رود
با چشم اشتیاق تو تا واپسین فروغ
به ایران نگاه میکند از دور
و موجهای ساحل دریای شام
به نجوای جاودانه محزونشان
قصه خونین دریایی را حکایت میکند
کان سوی تر درون تیره خاک آرمیده است.
مینا - ۲۷ خردادماه ۸۸