باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگی عالم است این
یکدم نگاه کن که چه بر باد میدهی
چندین هزار امید بنی آدم است این
*
فعلا با این شعر در بهت و بغض، سکوت می کنم :
دیروز
سبزه را دیدم
و گلها را
با گلبرگهایی که غنچه وار لبریز شکفتن بودند
و لبریز گفتن
اما در سکوت ...
فردا گلهایی چنین
چگونه خواهند شکفت ... چگونه؟
مینا - ۲۷ خردادماه ۸۸
رقص باد و غمزههای ارغنون
شور دست و زخمههای ذوالفنون
رنگ جیغ باغهای ارغوان
زنگها در لالههای واژگون !
ناب چشماندازهای باکره
ارتفاع عشقهای بیستون
دل سپردنهای افسون داستان
نقل ناباورترین فصل فسون
در طبقها، زخمهای آتشین
بارعام و قصرهای خاک و خون
رونق سوداگریهای عجیب
نقد سربازیدن و دار جنون
*
بیزبانی، گفتن از اسطورهها
بی زبانی، قصهی این چند و چون
بیجوابم باز با شور غزل
شطح میخواهم در این عشق آزمون !...
مینا - قطعه شهدا -اردیبهشت ۸۸
داشتم خاقانی میخوندم ... انتهای کتاب رو آوردم و این غزل رو گفتم! مثل همیشه بیت اول و دوم خودش آمد و بعد ادامه دادم. حالا چه ارتباطی هست بین قصاید پربار و مطنطن و مشکل خاقانی با این غرل من نمیدونم!
...
زخم ناسور خودیم و نمکی میطلبیم
کوزهی پر ترکیم و ترکی ميطلبیم
دستی از رنج ندادیم به دست طلبی
روز گنجینه گشودن ، صدکی میطلبیم
چشم بر پنجهي بادیم و درآویخته بر
شاخ لرزنده که لطف شتکی میطلبیم
سیر و سرمست چراییم، در این منطق قحط
وقت نشخوار، فقط نی لبکی ميطلبیم
قول همراهی با رود نوشتیم ، ولی
لب دریا نرسیده، کلکی میطلبیم
قصه آدم شدن و سیب و بهشت و حوا
همه در روی زمین آدمکی میطلبیم!
مینا - سی ام فروردین ۸۸
پیش از تحریر: یاد بازیهایی که به درست یا غلط، بازی نامیده شدند و هر سال با شروع سال جدید به بهانهي اعتراف گرفتن مودبانه! از بعضیها، در وبلاگها راه میافتند و به صورت غیرحضوری و در فضای مثلا مجازی، یک چندی ولوله میاندازند، این شعر را در خاطرهی موبایل من حک کرد. با این که هنوز کسی از میان تعداد انگشتشمار مراجعان به صفحهی گوشهگیر من، این نگارنده را به این بازی دعوت نکرده و احتمالا نخواهد کرد ولی خوب من هم گاهی دلم از این بازیها میخواد!... شعری که نیمهتمام ماند و به این دل نوشتههایی که در ادامه میاد ختم شد:
جون تو مرد بازیام
مردهی برد و باختم
نه جر زدن تو کارمه
نه اهل ساخت و پاختم
شاید کمی لنگ بزنم
یا زبونم بلرزه
دست به دلم بزاری و
حرفای من نیرزه ...
به این پست، وعده اول سال جدید داده بودم، تا این اول سال آمد و مثل همیشه نفهمیدم کی رفت ... از اونجایی که صفحههای پرگو، فراریم میدن معمولا واگویه های دور و درازم رو میخورم و به ایجاز شعرهام اکتفا می کنم. خلاصه اگر این بحر کمی طویل شد و حوصله کردید و خوندید، من رو به کوتاهی حوصلهتون ببخشید!
- بعد از فرهاد فهمیدم که خدا چقدر به آدمای دلشکسته صبوری میده و ده ماه بعد از اون، داغ از دست دادن آقا (بابام) برام خیلی قابل تحملتر از اونی بود که همیشه فکر میکردم. توی همین وانفسا حال و هوای سن و سالم هم قوز بالا قوز شده (و اصلا تا آدم تجریه نکنه این سنین رو، نمیفهمه). یک احساس پختگی و رها شدگی و سکینه که کمی چاشنی نگرانی و دلتنگی از نوعی خاص بهش زده باشن. تقریبا توی این یکسال، یاد خیلی کسا و جاها و لحظه ها برام تازه شده ... بخصوص یاد بچگیهام. الان که دارم مینویسم تقویم سال 88، یک عکس از دربند در سالهای گذشته رو، در یکی از صفحههاش جا داده. دقیقا یک لانگشات از میدون با مجسمهی کوهنورد که در نقطه طلاییش ایستاده و آخ... اون پله هایی که یه کوچه کوتاه با چند تا خونه و مسجد توشه و ما بهش کوچه مسجد می گفتیم و یکی از اون خونه ها – که ظاهرا دیگه نیست - برای من پر از خاطره بود. خونه خالهای که اتفاقا مثل احمد و فرهاد و بابا توی زمستون رفت. خاطره پیاده رویها از کنار رودخونه تا میدون دربند و دویدن از پله ها تا در منزل خاله و سوار شدن تله اسکی و کوهنوردیهای کودکانه و خونه محقر اما دلباز خاله مظلومم و گردو خوردنها و خنکی آبی که از لولهای، آب کوه رو به یه حوض توی حیاط خونه اونها میآورد ...
- نمیدونم این عشق فیلم شدن از کی شروع شد. خوب شاید این هم از عوارض علاقمندی به هنر و ادبیات بوده که در من نهادینست! و به هر حال انگار گوش شیطون کر چندی این تب خریدن سرموقع ماهنامه فیلم و نتیجهش جابجا کردنهای مدام کارتونهای سنگین حاوی این ماهنامهی مستطاب! فروکش کرده. خداروشکر!
- عید مادر رو برای اینکه حال و هواش عوض بشه به شهر گرامی و عزیزش _اراک_ بردیم. مادر از جانب پدر خوانساری و از جانب مادر اراکی تشریف دارن، و بعداز حدود پنجاه و چند سال دوری از این شهر، هنوز علاقه خاصی به زندگی در اون دارن. یکی از روزها ایشون رو به دیدن عمقزی - که ظاهرا دختر دایی مادرش بوده و نمیدونم برای چی عمقزی خونده میشه -بردیم. من دومین بار بود که عمقزی رو میدیدم. سیده خانمی کهنسال و بیوه که هیچ وقت فرزندی هم نداشته با کمالات و عفیف از خیرین اراک که با لهجهی شیرین اراکی و صحبتهای خوشش چندی در آن خونه قدیمی من رو به خاطرهبازی نهانی واداشت! و این بار خاطره هایی که اصلا در اونها حضور نداشتم... بله... روزهای کودکی مادرم! و تعریفهایش از این دختر دایی پیر که به قول خودش اصلا زمان عروسی او نبوده و این خانم لابلای حرفهای پر از محبتش که مدام پر بود از قربون صدقهرفتنها و دعاهای خوشگل، جملهای گفت به این مضمون که "دنیا برای خوبانه که میگرده" و من هنوز از سکر این جمله مست مستم.
- من به دست و دلبازی مشهورم. خودم هم حس کردم که خیلی وقتها زیادی دست به بخششم خوبه! گاهی پیش آمده چیزی رو که خیلی دوست دارم میبخشم. و اصلا گاهی دوست دارم چیزی رو نداشته باشم و دیگری داشته باشه. خوب شاید اصلا معنای درست بخشش همین باشه. البته این تنها خصلتمه که خیلی دوستش دارم هرچند که بعضی اوقات باعث میشه مورد شماتت قرار بگیرم. حالا از شما چه پنهون این خصلت انگار در من تشدید شده! امان از این ...!
...
بعد از تحریر : این بازی میتونه ادامه داشته باشه ... خیلی حرف برای زدن دارم اما این دلیل نمیشه که حوصله شما سر نره! ... پس تا بعد.
مینا – فروردین ماه 88
وقتی به روزهای رفتهی عمر فکر میکنم، روزهای کودکی گرچه کوتاه اما همیشه در من امروزیاند و این روزهای پرمشغلهی تکراری هرچند طولانیترند و دیرپاتر، گویا در خاطرهي تاریخی و عاطفیی من جایی باز نمیکنند هرچند بر این باورم که دریغ روزهای رفته و کنکاش رموز آینده علاج درد امروزم نیست اما ... من هنوز به دیروز کوچک و خلاصهی خود بسیار میاندیشم ... من یک خاطره بازم !
*
در کودکی و در تخیلاتم با آینه، بازی زیبایی میکردم. آن را رو به آسمان نگاه میداشتم و در گوشه گوشهی خانه راه میرفتم! اوج این بازی، زمانی بود که به حیاط میرفتم و آسمان در زیر پایم بود... این خاطره را بار دیگر دخترم با آینهای در دست زنده کرد...
کودکی در آینه
زیر پا در آینه در حیاط خانهمان
گاهی آبی پرنشاط ، گاه تیره آسمان
پرتگاهی آن حیاط در دل آن آینه
آسمان بیانتها چون حیاطی بیکران
گاه در فکر و خیال چون عقابی میشدم
گاه میترسیدم از این دو بال بینشان
باز میکردم ولی چتری از بال و پرم
وقت افتادن از آن قلههای پلکان
شوق خطی میکشید ابر رنگی میگرفت
با مداد رنگی ِ جعبهی رنگین کمان
*
آینه در دست من ، کودکی، جانی گرفت
با خیال کوچکی لحظههایی ناگهان
دیگر اما در دل آینه جایم نبود
کاش کوچک بودم و در حیاط خانهمان
1387 – 29 بهمن... تولدم!
پدر نیز باور نکرده بود ... و این ناباوری را تاب نیاورد...
برای دلم دعا کنید...
و برای صبوری ام ...
یلدا شب است
این همه در انتظار صبح
ماندست بی کرانه و تنها،
نخفته باز
تنها و در تب فردای دورتر
تنها و در تب دیروزهای سخت
دیروزهای شب زده ی وامدار صبح
...
یلدا شب است
پشت کمان تن شب تیر میکشد
شاید امید روشنی ی یک سپیده باز
دور از سیاه قلب زمین
گردشی کند
دور مدار صبح ...
مینا - در انتظار دی ماه ۸۷
...
امروز
جامدادی ام
پیدا شد !
در کیف دخترکی که این روزها با من به مدرسهاش میرود
با رنگهایی که آنروزها هرگز نمیشناختم:
صورتی چرک
آبی زنگاری
زرد اخرا...
نقاشی هایم را کجا گذاشته ام ؟
نقاشی هایم را کجا گذاشته ام ؟...
آذرماه 87 – مینا
زمین
آرزوهای خفته را بر باد میدهد
و نسل نابالغ زمان
آبی لحظهها را میخشکاند
تا نقشههایی
که تشنهترین آرزوها را به بازی گرفتهاند
طعم آب را از یاد ببرند
اینک
زمین
زمان
و سراب . . . !
آبان ۱۳۸۷ - مینا
در من تلاوت میشوی...
وقتی برای ندیدنت
از آیههای بیپروای انکار
کلمه کلمه
استخاره میکنم ...
آبان ماه ۸۷ - مینا
از جنس اتفاق میترسم !
باید لباسهای خسته را دربیاورم
و نبضم را برای شروع آماده کنم
شاید ابتدای تمام اتفاقات را رنگ آبی بزنم
این شروع دوبارهي من خواهد بود
بی انتظار پایانی
مینا - مهرماه۸۷
سلام . . . دوباره رفتم تو لک!
مثل اون هفت هشت سالی که شعر با من قهر کرده بود ... نمیدونم چی میشه ولی حقیقت داره ... این شعر هم عجب حکایتی شده ... گاهی وباله گردنه ... گاهی ناز میکنه ... گاهی خودشو لوس میکنه و میندازه تو بغلت! گاهی هم قهره.
به هر تقدیر اینم از امروزم ...
*
نیست امید وصالی شب کوتاه ِ طلب
تا که تقدیر نوشتهست همین صبح عزب
طالعی نیست به دادم برسد بیمنت
آسمان من و اوضاع قمر در عقرب !
بخت بیبال و زمینگیری و بیآتیهگی
غم پیشانی و این قسمت بیاصل و نسب !
***
طبع وارونه و ابیات غلط اندازش
جان این مغلطه یک روز رسانند به لب!
*
منتشر میشوی
با تیراژی نجومی
وقتی ورق میخوری
در برابرت سرشارم از تازگی
و دست بر شانههایت
صفحه صفحه میخوانمت ..
مینا - مردادماه ۸۷
با ادای احترام به سیدرضا شکراللهی و سایت وزین خوابگرد، از این به بعد سعی میکنم اصول درست نویسی در وب را در کنار آیین درست نگارش در غیر وب! رعایت کنم ...
***
برای شهدایی که این روزها تشییع میشوند :
آرش نماندست و مانده تیر و کمان شکسته
بییال و کوپال بگذر از هفت خان شکسته
شرط تو با بیقراری یک جملهی عاشقانه
یادش فراموش گفتیم با واژگان شکسته
آرامش بعد طوفان از موج پرسیده بودم
کی باز پهلو بگیرد با بادبان شکسته
امروز یک بوتهی گل در کوچه بوی تو میداد
بر دستها چرخ میخورد با بازوان شکسته
پیچیده در شالی از شوق یک مشت سهم پریدن
یک بال خاکستری رنگ یک آسمان شکسته ...
مینا – اردیبهشت 1378
***
به خوش باوریها سرک میزند
و گاهی کمی ناخنک میزند
به هر شوق آواره ی دوره گرد
چه زود و چه ساده کلک میزند
سر خرمنش وعده های بیات
همه قولهایش کپک میزند
و روزی به انکار هر رفتنی
دوپای دلت را فلک میزند
به شرمندگیها چه لبخندها
چه در آبروها شتک میزند
***
شبی باز دزدانه و بی خبر
به وسواس تا صبح فک میزند!
دوباره برای دلی بی هوس
دلش چند روزیست لک میزند !!
مینا - اردیبهشت ۸۷
. . . و هوا پر شده از بوی خدا
همه جا آیت اوست . . .
سلامی مستدام . لحظه های یتان همیشه نو نوار.
این غزل رو سال ۸۴ سرودم . . . تا چه در نظر آید و چه در قبول افتد.
هر چه باداباد آب از سر گذشت !
سوختن از مرز خاکستر گذشت
آه، پنهان از تمام زخمها
لخته لخته در نگاه ِ تر گذشت
آرزوی دوره گردی ، در به در
در اوان نوجوانی در گذشت !
شعرهای خط خطی عاشق شدند
نوبت خط خوردن دفتر گذشت
شرح ِ این قصه ست هر ناگفتنی
بگذر از دانستن اين سرگذشت...
مینا - فروردین ماه ۸۷
در سوک برادرم فرهاد
... و به احترام صبوری هایش.
***
به سوک و چله نشینی نشسته مرثیه با من
ز بهت ِ بغضِ ِ شکسته سکوت کرده سرودن
و گریه های نهان را تمام ناله بهانه ست
به صوت و لحن حزینی ببار آه مطنطن !
بهار کو که بچینم هزار غنچه ی ماتم ؟
هزار غصه بکارم کنار شاخه ی سوسن
هزار قصه ببافم مگر نیامدنش را
به گوش صبر بگویم: کشیده گوشه ی دامن
کلام اول و آخر پر است مثل نگاهش
ز واژه های صبوری، ز واژه های فروتن ...
مینا - اسفندماه۸۶
ز گریه چون نرود چشم اشکبار از دست . . . ؟!
فرهادم را . . .
عزیزم را . . .
برادر خوبم را . .
برادر قشنگم را . . .
برادر مهربون و مظلومم را از دست دادم . . .
برای دلم دعا کنید . . ..
.
. سه روز است گریه امانش نمیدهد . . .
غروب غمگین هفتم اسفند ماه ۸۶ - مینا
***
نوستالژی لحظه های پرشور انقلاب، در روزهایی که پایان ده سالگی ام را جشن می گرفتم همیشه با تکرار سرودها ، شعرها و شعارهای ساده و مردمی اما عمیق لحظه های انقلاب، حسی ترش و شیرین را برایم تداعی میکند . . . روزهایی که ذهن جستجوگر و علاقمند من می رفت تا به بلوغی بکر دست پیدا کند . بلوغی که پیشترها با حضور برادران بزرگترم و سرک کشیدنهای گاه و بیگاهم در کتابهایشان و نهج البلاغه و دکتر شریعتی و صمد بهرنگی و . . . کم و بیش رنگی دیگر گرفته بود. و با این دریافت کودکانه اما بزرگ، سرانجام بعد از حضور امام با این سؤال که " این کیست چنین غلغله در شهر فکنده " . . . طعم خوش عشقی ماندگار را مزمزه میکردم . . .
با انقلاب بلوغ را تجربه کردم . . . با معنویت دوران دفاع مقدس، جوانی را . . . و امروز هوای دلپذیر آن روزها در مشامم تازه میشود ... این روزها که می روم وارد آخرین سال از چهارمین دهه ی عمرم شوم !! در بهمن ماه 1386 .
***
در آخرین عشق بازی
تمام وعده های زمین را
از یاد برده بود
و دغدغه اش
عاشقانه ترین وسوسه های بوسه ای بود
که بر دستهای حادثه زمزمه میکرد
و نوازش شانه های زخمی سکوت
با حنجره ای که برافراشته ترین فریاد
را فاتحانه شهادت میداد . . .
***
این غزل رو در پست قبل آورده بودم اما اینجا با کمی تغییر دوباره نوشتم . . . گاهی بعضی از شعرهام دوباره در ذهنم گفته میشن اما ناخودآگاه تغییر میکنن . . . خوب هیچ دو شعری مثل هم نیستن مگه اینکه خلافش ثابت بشه!! این غزل هم یکی از اونهاست.
معشوقه های حقیقی، اسطوره های نمادی
اِسنادهای مَجازی در قصه ای شاعرانه
تا غصه های قصیده در قالبی استنادی
از بیدلی، سخت ماندن، در شعر فرسنگها دور
در اولین حرف مردن در مصرعی انجمادی
از هرچه امروز، فردا، دیروزهای قدیمی
با توشه های مبادا در لحظه های کسادی
باید شنیدن شنیدن در گوشه ی شب نشینی
باید سرودن سرودن در مستی بامدادی
صدای پای سائلی در کوچه های کودکی هر شب خوابم را می ربود . . .
دوباره مثل هر شبی، پرید خواب کوچه ها
خیال کودکانه ای به ماهتاب کوچه ها
همان صدای آشنا گذشت از کنار در
درنگ پای خسته ای پر از شتاب کوچه ها
کشید آه و سایه ای نشست پشت پنجره
عصایی از سوال و چشم بی جواب کوچه ها
صدای کفش پاره ای سکوت کرد و دور شد
گریخت از نگاه سرد و پرعتاب کوچه ها
***
خیال کوچک مرا ربود لای لای شب
به تیک و تا ک ساده ای پرید خواب کوچه ها