تبليغاتX
هوای خوش شکوفایی


***

آب

سماع تشنگی

فواره های بی سر

***

کتل ها

بر سینه می کوبند

بی دست

 ***

 سربند سرخ

می دود

پیشانی کجاست؟

***

 برکه

نفس نمی کشد

در خون

 ...

                                           محرم - مینا

 

 

+ 90/09/14 |

***

نبض ناخوانده‌ای عبس زده بود

خسته بود و نفس نفس زده بود

درِ دل را کلید کرد و نشست

باز دور دلش قفس زده بود

رسم عشق را غریبه می‌دانست

دست او را همیشه پس‌زده بود

کاروان کاروان عبور کسی

بارها در دلش جرس زده بود

چلستونی به سمت دریا داشت

دل به صحرای خار و خس زده بود

***

به تپش‌های عشق نفرین گفت

نبض ناخوانده‌ای عبس زده بود...

                                                     مینا  - روزهای بارانی

 

 

+ 90/08/16 |

...

بالاخره  کندم.  از خانه‌ي پدری. بعد از چهل سال و اندی! حتما باید این‌طوری می‌شد که کاسه و کوزه‌ام را جمع می‌کردم و زحمت را کم؟!  اما چه فایده؟ دلم هنوز آنجاست. توی گوشه گوشه‌هایش. همیشه با خراب کردن خانه‌های پدری مخالف بودم. شاید برای همین بود که فعلا قرار نیست خراب و تبدیل به یک ساختمان چند طبقه برای چند ده نفر بشود... اما خوب ... حالا بدتر شد و من بیشتر دلم برایش تنگ می‌شود. نمی‌دانم اسمش را چه می‌گذارید؟ نوستالژی؟  یا ... هرچه.  یعنی دیگر تمام شد؟


...

آن گوشه در دل من گوشه گرفته است

و آن آجر خیس که رویش سالها با ذغال خط خطی بود ...

و  آن ترک‌ها که حتی بعد از رنگ‌آمیزی باز برمی‌گشتند و لبخند می‌زدند

وای...  آن شیشه های مات پنجره پاگرد را بگو ... یادم نمی‌رود که فقط باران می‌شستشان!

و من هیچوقت نتوانستم هیچ عیدی گردگیری شان کنم عجب ...

آن گره کور را پدرم زده بود؟ بازمانده‌ی طنابی پوسیده که هنوز به آن میخ طویله گره خورده بود!

و پله‌ها... که بارها ساق پایم را زخمی کردند و آشپزخانه‌ی کوچک حیاط با آن پنجره پرخاطره که در

بازی‌های کودکانه‌ام  رل کلبه‌ای در جنگلهای دور را بازی می‌کرد

و حیاط  پنج در پنج کوچکمان که کمکم کرد دوچرخه سواری یاد بگیرم! ...

یا ... اما نه

... مادرم هنوز پریموس را روشن می‌کند ... آب گرم می‌کند ... و ملافهای لاجورد زده را روی بند

می‌اندازد ...

هنوز در خانه پدری ام هستم . همان خانه‌ای که فرهاد برای اولین بار کنار سفره عید از خواهر و

برادرهای کوچکترش که نونوار کرده بودند عکس گرفت.  عکس‌هایی با تاریخ چاپ شده‌ی رویشان :

MAR. 1977

هنوز پدرم فتیله‌ی علاءالدین را روشن می‌کند ... در بخاری نفت می‌ریزد ... و مادرم روی چراغ سه

فتیله‌ای آبگوشت بار می‌گذارد...

من هنوز در خانه پدری ام زندگی می‌کنم...                                                                                                                                مینا - آبانماه 90                                  

+ 90/08/09 |

*


 از کنارم گذشت

 شادیِ کوچکی

               - شکوهمند -

طرح خنده‌ای در شتابم گم شد ...


*

نگرانم

برای آرزوهایم

که بزرگ نمی‌شوند!


*

یا شادم

یا می‌گریم

سکوتی نیست

وقتی قافیه‌ها فریاد می‌کنند ...


*

از دستهایم عقب افتاده‌ام

وقتی به سوی تو بلند می‌شوند

                  من هنوز نشسته‌ام!


*

                                                            مینا - مردادماه


+ 90/05/26 |

... حکایت گرفتار گذشته بودن و این حرفها گرچه شاید باب طبع بعضی‌ها نباشد اما وقتی به طرحی روشن از روزهای گذشته در قاب کهنه‌ی عکس‌های قدیمی نگاه می‌کنم نمی‌توانم چهره‌هایی را که زمانی در شادی‌ها و بی‌خبری‌های کودکانه غوطه می‌خوردند را با حکایت امروزشان گره بزنم. حکایت‌هایی تلخ و شیرین، گاه غبطه‌آور و گاه سخت غم‌انگیز.

این عکس جزو آن دسته از عکس‌هایی‌ست که مرا هم می‌خنداند و هم برعکس. البته شاید نتوانید حدس بزنید و حتی اهمیت نداشته باشد که من در کجای این عکس ایستاده یا نشسته‌ام و یا این که عکس مربوط  به چه زمانی ست و در کجا ثبت شده. اما حتما شما هم عکس هایی در گوشه یادگاریهایتان دارید که این روزها با دیدن آن و مقایسه حال و هوای آن روزها با امروز مثل من لبخندی بزنید یا حتی کمی گوشه چشمتان تر شود یا شاید ...

حالِ این جمع نه چندان کوچک در یکی از روزهای تابستان سال ۶۰ در مزرعه شوهر خاله ام در اراک با حال امروز و گیر و گرفتاریهای هر کدامشان سخت به یاد آوردن دارد! و این بغض ناخوانده که این روزها خیلی زود و مدام  می‌پرد وسط  راه نفس کشیدنم!  برای من با اینکه شعور جریان داشتن در امروز ولی نه پاک کردن گذشته که پس و پشت گذاشتنش را  مثل ذکری در جانم می ریزم، سخت است که با حضور در این روزمرگی ها بتوانم امروزی بمانم و امروزی زندگی کنم و امروزی بخندم...

در هر حال گاهی می‌خندم و گاهی گریه می‌کنم به موفقیت‌های بعضی‌مان و شکست‌های بعضی یگر و افسوس می‌خورم به شادی‌های نابی که گم شدند.

به بهمن که ۶ سال منتظر آمدنش از اسارت بودیم ... به علیرضا که بعد از ورشکستگی اش تا ۸ سال کسی او را ندید... به مهدی که مدیر هنرستان است و منتظر روزهای بازنشستگی ... به غلامرضا که هنوز کنار خاله است ... به لیلا و زری که دیگر به یکدیگر نامه ای نمی‌نویسیم ... به طیبه که احمدرضا و آرش را از دست داد ... به فرزانه که همین روزها به سفر حج می‌رود ... به محمود و مجتبی که یکی وکیل است و یکی نظامی ...  به شهلا که مددکار است و به خودم ... مینا ...  دختری که در عکس می‌خندد !...

و حالا این روزهای خسته را چگونه بخندم؟ ...

                                                                       مینا - اول خردادماه

 

+ 90/03/02 |

....

یک شبی این غزل را کشاندم

خسته تا پای داری که می‌سوخت

تا دم صبح چشم انتظاری

پای صبر و قراری که می‌سوخت

در هیاهوی گنگ شکفتن

باغ سبز و بهاری که می‌سوخت‌‌

صوت خوش لهجه ای شعله می زد

از زبان هزاری که می‌سوخت

رد شد از درد و  آجینه از عشق

از کنارم سواری که می‌سوخت

شوق زرین عزمی به دل داشت

کیمیای عیاری که می‌سوخت

دست یعقوب و دامن کشیدن

یوسف بیشماری که می‌سوخت

*

این غزل تا هنوز اشکبار است

چشم ما و غباری که می سوخت

                                                 مینا - اردیبهشت  

+ 90/02/28 |

 

...

بیچاره این دلم!

گاهی اسیر و جان به لبش می‌کنم به زور

در عیش ناقصی که همه سر به سر غم است!

گاهی دچار عشق عجیبی غریب وار

ناخوانده میهمان دل دیگری شود

یا در کشاکش سفری ناتمام  و سخت

اشعار عارفانه بدوزم به قامتش!

در لابلای لابه‌ی گنگی شب ِ دعا

تطهیر کاملی بکنم جان خسته اش

ای وای بر دلم!

گاهی چقدر تنگ بگیرم برای او

اینکه چرا دوباره گنه کرده بی خبر

یا اینکه نه ... از طرف دیگر اوفتم

با خود بگویم آخ

    دلم تنگ یک گناه!

                       بیچاره این دلم ...

                                                          مینا - اردیبهشت ماه

+ 90/02/19 |

...

بی حوصله ام این روزها ... علیرغم رسیدن بهار. به دلایل شخصی و البته حال و روز این روزهای دنیا.  ژاپن و زلزله اش ... بحرین و نسل کشی‌ها و فریادهای حق طلبی - همین بغل گوشمان- در کشورهای کوچک همسایه.

به مناسبت فراخوان شب شعر هایکو با عنوان امید دادن و همدردی با مردم ژاپن که همین دیروز برگزار شد، این هشت هایکو را خواندم که برای شما هم در اینجا می‌آورم. البته من به این نوع شعرهایم، مجال کوتاه می گویم (اصطلاحی یادگار از مرحوم آرش باران پور) اما خوب گویا بعضی از آنها در تعریف هایکو می‌گنجد. تا نظر شما چه باشد...

۱

شکست

دستهای زمین ،

قلب زمین

۲

در آغوش کودکی

به خواب رفته است

آب

۳

 جاده ،

به روستایم می‌رود

ترک خورده

 ۴

شکفتن

ـ لا به لای سنگها ـ

زخم

۵

 دوباره درناها

خواهند ساخت

هزار آرزو

۶

بهار بهار

جوانه های تازه

باغبان کجاست؟

۷

فوجی یاما

سر به زانو می‌گذارد

پیرمرد خسته

۸

عروسکِ تنها

بی آواز

گم شد

                                    مینا - بهار ۸۹

 

+ 90/02/15 |

...

البته این طور که نوشته‌ها و علاقه‌مندی‌ام می‌گوید من از اهالی شعرم؛ اما پیش از شعر، بسیار علاقه‌مند به ادبیات داستانی هستم  و گاهی هم جرأت کرده و دستی در نوشتن داستانی برده‌ام...

به خواندن رمان علاقه‌مندم  و به خواندن رمان‌های خارجی علاقه‌مندتر. خوب یا بد، کتابها را به صورت موازی با هم و همزمان مطالعه می کنم. پاییز گذشته درست میانه‌ی مطالعه‌ي گلستان و حدیقه و بوستان و زبان شناسی،  بهار 63 را یک‌باره خواندم و هنوز که هنوز است کتاب‌های محاکمه، پرسیدن مهم‌تر از پاسخ دادن است، عرق‌ریزان روح، شعبده‌ی بازیگری، دیروز و امروز شعر فارسی و چند رمان ایرانی دیگر را تا نیمه معطل گذاشته‌ام ! بگذریم ...

و حالا دو داستان از بین داستان‌هایی که زود خواندمشان! انتخاب من هستند با این توضیح که خیلی از داستان‌های سال 88 را یا نخوانده‌ام یا تمام نکرده‌ام و یا اینکه جذابیتی برایم نداشته‌اند که تمامشان کنم :

یک ِ غافگیرکننده

قاعدتاً اولین کتاب انتخابی من، رمان مستطاب " شب ممکن " است که به عنوان یک رمان ایرانی من را خیلی غافلگیر کرد. به خصوص با نحوه‌ي روایت غیرخطی و هیجان‌انگیرش. با داستانی که در مرز بین تخیل و واقعیت معلق مانده... و من هنوز بعد از گذشت مدت‌ها از خوانش آن در ابتدای این شب ممکن گیر کرده‌ام و پایان غیر منتظره‌اش را انتظار می‌کشم!

دوی دوست‌داشتنی

داستان بلند دوست‌داشتنی " بهار 63 " که روایت حدیث نفس پشت و پنهانی‌ست که حالا در یک اعتراف نجواگونه خودنمایی می‌کند. شاید برای رهایی از بار گناهی که یک‌باره روی دوش‌های فرزین ذهنی ما احساس می‌شود، شاید. و من چقدر این جمله‌ از کتاب را می‌فهمم : " یک لیوان چای تلخ که با ته مانده‌ي شیرینی عسل خیلی حال می‌داد "! و این اسامی در کتاب چقدر ادبیات و سینما را در کنار هم  به یادم می‌آورد : بار هستی و اسکورسیزی و خشم و هیاهو و مالکوم برادبری و آلن رب گریه و ویرجینیا ولف و فاکنر بزرگ ! و...  و از این دست جملات در کتاب که "بوی خاک خانه‌ي به هم ریخته‌امان در روزهای "چیز" اسفند" چقدر آشنایند و دیگر اینکه حتما این بار اگر برای دومین بار راهم به رشت بیافتد نام تمام خیابان‌ها و چهارراه‌های و مغازه‌های اشاره شده در داستان برایم زنده می‌شود، به‌خصوص مغازه‌ای که نامش بهار 63 بود! پس زنده‌باد آقای پورمحسن...

 

کتاب‌های بعدی که انتخاب می‌کنم ایرانی نیستند اما چون بسیار باورشان کردم و دوستشان دارم، نامشان را در این‌جا می‌آورم ...

ببر سفید نوشته‌ی آراویند آدیگار

جاده نوشته‌ی کورمک مکارتی

در ستایش مرگ نوشته‌ی ساراماگو

***

و حالا،  این روزها که روزهای خداحافظی با اسفند است بخوانید از زبان قیصر امین‌پور عزیز ...

چه اسفند ها ... آه !

چه اسفندها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها می‌رسی

                از همین راه !

                                                               مینا- اسفند ماه89

 

+ 89/12/22 |


ورود برای همه آزاد !

دومین دوره‌ی نظرسنجی از وبلاگ‌نویسان برای انتخاب کتاب داستانی محبوب سال


کتاب داستانی محبوب خود را معرفی کنید.

+ 89/11/26 |

 

...

هایکو:

شیشه ی شطرنجیِ،

مات مانده بود

پنجره

 

طرح:

از سر صبح

در آغوش هم

گرم گرفته اند

        آفتاب و پنجره !

 

 داستان کوتاه کوتاه:

مهمان کوچه:

گرچه روزهای آخر تابستان بود اما برخلاف همیشه، گلدان شمعدانی به بغل، چند روزی بود به مهمانی کوچه رفته بودم! باد بالاخره امروز صبح خوابش پرید و بی هوا و تلوتلو خوران کوبید تخت سینه ام. من هم با ناله، تابی خوردم به سمت اتاق و شیشه های شکسته ام را روی فرش بالا آوردم. گلدان نازنین وسط حیات خلوت پخش زمین شد. پرده هم کشیده شد رویم و هیچ جا را نمیدیدم. ولی خیلی زود فهمیدم که کسی در خانه نیست... 

خوب حالا دیگر حتما شما هم فهمیدید چرا چند روزی بود مهمان کوچه شده بودم! ...

 

                                                                            مینا - بهمن ماه

+ 89/11/19 |

 

...

باران          

        - تنها -

   من  

        - تنها -

و روبه رویم

 آویخته بر چوب رخت

       - خشک خشک -

   بارانی ام

        - تنها -                      

                            

                                        بهمن - مينا

 

 

 

 

+ 89/11/09 |

...

روی بلیط  من

نوشته  است :

 "این سانس آخر نیست "

وقتی چراغها خاموش میشوند

هنوز بی ردیف و شماره ام !

تنها شنیده ام

قصه ای تکراری بر پرده است

- یک فیلم گیشه ای -

اکران یک زمان فراموش ناپذیر

                                اکران زندگی !...

                                                       

 مینا - دیماه (روزهای امتحان دانشگاه)

 

+ 89/10/29 |

...

تنهایی ام  را

می پوشم

      - کنار بخاری -

             و نفس هایم را گرم میکنم

هنوز بیدارم

 - بی پلکهای باز -

و با مردمکهایم

دنبال خواب می دوم

امشب

 ستاره ای نیست

                تا مرا شماره کند! ...

 

                                                           مینا- در انتهای شب برفی

 

+ 89/10/20 |

 

...

هزار شب شد و یک شب ز غصه های نهانی

نشد که قصه بخوانم نشد که قصه بدانی

مگر همین شب مانده هزار باره بگویم

اگر به خلوت گفتن مرا شبانه بخوانی

کلاف درهم لافم همین حکایت باقی

خدا کند که نپیچد به عقده های زبانی

شبیه شب زدگانم پر از تلاطم هذیان

به همزبانی صبحت مگر مرا برسانی

دوباره جنس کلامم غریبه میشود اینجا

که شهرزاده ی لفظم کجا و شهر معانی 

...

در ابتدای نگفتن ز بغض خود گله دارم

!نه مانده گوش شنیدن نه از شنیده نشانی

 

مینا - دیماه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ... دیگر اینکه : شکوفایی هم در این روزها وارد هفت سالگی شد  

 

 

+ 89/10/07 |

...

سرود سوک تو آخر ندارد

غزل این نوحه را باور ندارد

قرین خاطرم شه بیت حزن است

تغزلهای شعر تر ندارد

هوایی میشود جان کلامم

دریغا واژه بال و پر ندارد

قلم را سوختن از سرگذشته ست

که تاب شعله ای دیگر ندارد

ندیدم آه سردی را که آتش

هزاران زیر خاکستر ندارد

...

زبان میگیرد اینجا منطق عشق

سرود سوک تو آخر ندارد

 

                                 مینا - شب تاسوعا 

   پس از تحریر : و البته دو سال است که آخرین روز پاییز هم برایم یادآور غم از دست دادن پدر خوبم و  هم آغاز زمستان و داغ از دست رفتن برادرم، فرهاد مهربان است که با نبودنشان چندی ست ماههای آخر  سال برایم بسیار غمبار میگذرد ... یادشان همیشه در سینه ام روشن است.

و به یلدا که میرسم به نجوا میخوانم:

همه شبهای غم آبستن روز طرب است

یوسف روز به چاه شب یلدا بینند ...

 

+ 89/09/23 |

 

...

شهریور سال ۷۱ دقیقا در همان سالهایی که به صورت مرتب در مراسم و جلسات ادبی حوزه هنری پای ثابت بودم در نشستی به عنوان عصر قصه که به یاد بود جلال در تالار اندیشه برگزار میشد شرکت کردم و  برای اولین و آخرین بار شمس آل احمد رو دیدم. قبل از ورود به تالار در سالن خارجی تالار کتاب سفر روس جلال رو که شمس بر آن درآمدی نوشته بود خریداری کرده بودم و بعداز اتمام جلسه مشتاقانه خودم رو به استاد رسوندم تا دستخطی و امضایی در اون کتاب برام به یادگار بگذارند ...  و چقدر شبیه به امضای جلال.

یادم است در تاریک روشن تالار انگار در ردیف اول میهمانان، جلال را در چهره ای جوان دیدم  که همزمان با بلند شدن استاد شمس برای رفتن به سن، به ادب بلند شد و من نیمرخ او رو چون جلال دیدم ... شاید جلال بود پسر جوان شمس که اتفاقا همنام عمویش است و من را آنقدر شگفت زده کرد.

امروز خبر درگذشت شمس آل احمد را شنیدم  ... چرا در خبرها و رسانه ها تا امروز هیچوقت خبری از او نمیشنیدیم ... نمیدانم.

امروز انگار جلالی دیگر را از دست داده ایم

یادش گرامی و به قول حافظ :

نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند  

خدای عزوجل جمله را بیامرزاد

 

                                                   مینا - پانزدهم آ‌ذر ۸۹

 

 

+ 89/09/16 |

 ...

پنجره کنار رود را

رو به درختانی بگشا

که خواهی کاشت

و آسمان را

غرق پرندگانی کن

که از قفسها رهانده ای

شر پرچینها را کم کن

تا باغ هم بتواند

به میهمانی کوچه باغها برود

 و بعد

 - ناخوانده  -

به بغض ابرها

 سری بزن

...

کاش

تابلو ات را

قبل از زمستان

              تمام کنی! ...

 

                                           مینا - آذرماه

 

 

+ 89/09/10 |

 

حجم نبودن

ابعاد بلوغ تو را باور نخواهد کرد

در رسيدنت

رفتني ست

... از تنهايي

             ... از من

                                     مینا -  آذرماه

+ 89/09/06 |

 ...

تمام سرخوشي ام

در رقصي بي هنگام

به باد ميرود

آنگونه

که بي برگ لباس پاييزي درخت

اندازه ام ميشود

...

                                                   مینا - پاییز ۸۹

+ 89/08/29 |

 

 
http://pulsetv.ir/download/Music/Paridokht%20-%20Salat%20Aghili%20Lowq.mp3