***
نوستالژی لحظه های پرشور انقلاب، در روزهایی که پایان ده سالگی ام را جشن می گرفتم همیشه با تکرار سرودها ، شعرها و شعارهای ساده و مردمی اما عمیق لحظه های انقلاب، حسی ترش و شیرین را برایم تداعی میکند . . . روزهایی که ذهن جستجوگر و علاقمند من می رفت تا به بلوغی بکر دست پیدا کند . بلوغی که پیشترها با حضور برادران بزرگترم و سرک کشیدنهای گاه و بیگاهم در کتابهایشان و نهج البلاغه و دکتر شریعتی و صمد بهرنگی و . . . کم و بیش رنگی دیگر گرفته بود. و با این دریافت کودکانه اما بزرگ، سرانجام بعد از حضور امام با این سؤال که " این کیست چنین غلغله در شهر فکنده " . . . طعم خوش عشقی ماندگار را مزمزه میکردم . . .
با انقلاب بلوغ را تجربه کردم . . . با معنویت دوران دفاع مقدس، جوانی را . . . و امروز هوای دلپذیر آن روزها در مشامم تازه میشود ... این روزها که می روم وارد آخرین سال از چهارمین دهه ی عمرم شوم !! در بهمن ماه 1386 .
***
در آخرین عشق بازی
تمام وعده های زمین را
از یاد برده بود
و دغدغه اش
عاشقانه ترین وسوسه های بوسه ای بود
که بر دستهای حادثه زمزمه میکرد
و نوازش شانه های زخمی سکوت
با حنجره ای که برافراشته ترین فریاد
را فاتحانه شهادت میداد . . .
***
این غزل رو در پست قبل آورده بودم اما اینجا با کمی تغییر دوباره نوشتم . . . گاهی بعضی از شعرهام دوباره در ذهنم گفته میشن اما ناخودآگاه تغییر میکنن . . . خوب هیچ دو شعری مثل هم نیستن مگه اینکه خلافش ثابت بشه!! این غزل هم یکی از اونهاست.
معشوقه های حقیقی، اسطوره های نمادی
اِسنادهای مَجازی در قصه ای شاعرانه
تا غصه های قصیده در قالبی استنادی
از بیدلی، سخت ماندن، در شعر فرسنگها دور
در اولین حرف مردن در مصرعی انجمادی
از هرچه امروز، فردا، دیروزهای قدیمی
با توشه های مبادا در لحظه های کسادی
باید شنیدن شنیدن در گوشه ی شب نشینی
باید سرودن سرودن در مستی بامدادی