سلام . . . دوباره رفتم تو لک!
مثل اون هفت هشت سالی که شعر با من قهر کرده بود ... نمیدونم چی میشه ولی حقیقت داره ... این شعر هم عجب حکایتی شده ... گاهی وباله گردنه ... گاهی ناز میکنه ... گاهی خودشو لوس میکنه و میندازه تو بغلت! گاهی هم قهره.
به هر تقدیر اینم از امروزم ...
*
نیست امید وصالی شب کوتاه ِ طلب
تا که تقدیر نوشتهست همین صبح عزب
طالعی نیست به دادم برسد بیمنت
آسمان من و اوضاع قمر در عقرب !
بخت بیبال و زمینگیری و بیآتیهگی
غم پیشانی و این قسمت بیاصل و نسب !
***
طبع وارونه و ابیات غلط اندازش
جان این مغلطه یک روز رسانند به لب!
*
منتشر میشوی
با تیراژی نجومی
وقتی ورق میخوری
در برابرت سرشارم از تازگی
و دست بر شانههایت
صفحه صفحه میخوانمت ..
مینا - مردادماه ۸۷