یلدا شب است
این همه در انتظار صبح
ماندست بی کرانه و تنها،
نخفته باز
تنها و در تب فردای دورتر
تنها و در تب دیروزهای سخت
دیروزهای شب زده ی وامدار صبح
...
یلدا شب است
پشت کمان تن شب تیر میکشد
شاید امید روشنی ی یک سپیده باز
دور از سیاه قلب زمین
گردشی کند
دور مدار صبح ...
مینا - در انتظار دی ماه ۸۷
...
امروز
جامدادی ام
پیدا شد !
در کیف دخترکی که این روزها با من به مدرسهاش میرود
با رنگهایی که آنروزها هرگز نمیشناختم:
صورتی چرک
آبی زنگاری
زرد اخرا...
نقاشی هایم را کجا گذاشته ام ؟
نقاشی هایم را کجا گذاشته ام ؟...
آذرماه 87 – مینا