تبليغاتX
با این غروب از غم سبز چمن بگو ...


 

داشتم خاقانی میخوندم ... انتهای کتاب رو آوردم و این غزل  رو گفتم! مثل همیشه بیت اول و دوم خودش آمد و بعد ادامه دادم. حالا چه ارتباطی هست بین قصاید پربار و مطنطن و مشکل خاقانی با این غرل من نمیدونم!

 ...

زخم ناسور خودیم و نمکی می‌طلبیم

 کوزه‌ی پر ترکیم و ترکی مي‌طلبیم

 دستی از رنج ندادیم به دست طلبی

 روز گنجینه گشودن ، صدکی می‌طلبیم

 چشم بر پنجه‌ي بادیم و درآویخته بر

 شاخ لرزنده که لطف شتکی می‌طلبیم

 سیر و سرمست چراییم، در این منطق قحط

 وقت نشخوار،  فقط نی لبکی مي‌طلبیم

 قول همراهی با رود نوشتیم ، ولی   

 لب دریا نرسیده، کلکی می‌طلبیم

 قصه آدم شدن و  سیب و بهشت و حوا

 همه در روی زمین آدمکی می‌طلبیم!

 

                                                    مینا - سی ام فروردین ۸۸

 

+ 88/01/30 |

 

پیش از تحریر:  یاد بازی‌هایی که به درست یا غلط، بازی نامیده شدند و هر سال با شروع سال جدید به بهانه‌ي اعتراف گرفتن مودبانه! از بعضی‌ها، در وبلاگها راه می‌افتند و به صورت غیرحضوری و در فضای مثلا مجازی، یک چندی ولوله می‌اندازند، این شعر را در خاطره‌ی ‌موبایل من حک کرد. با این که هنوز کسی از میان تعداد انگشت‌شمار مراجعان به صفحه‌ی گوشه‌گیر من، این نگارنده را به این بازی دعوت نکرده و احتمالا نخواهد کرد ولی خوب من هم گاهی دلم از این بازیها می‌خواد!... شعری که نیمه‌تمام ماند و به این دل نوشته‌هایی که در ادامه میاد ختم شد:

جون تو مرد بازی‌ام

مرده‌ی برد و باختم

نه جر زدن تو کارمه

نه اهل ساخت و پاختم

شاید کمی لنگ بزنم

یا زبونم بلرزه

دست به دلم بزاری و

حرفای من نیرزه ...

به این پست، وعده اول سال جدید داده بودم، تا این اول سال آمد و مثل همیشه نفهمیدم کی رفت ... از اونجایی که صفحه‌های پرگو، فراریم می‌دن معمولا  واگویه های دور و درازم رو می‌خورم و به ایجاز شعرهام اکتفا می کنم. خلاصه اگر این بحر کمی طویل شد و حوصله کردید و خوندید، من رو به کوتاهی حوصله‌تون ببخشید!

-  بعد از فرهاد فهمیدم که خدا چقدر به آدمای دل‌شکسته صبوری می‌ده و ده ماه بعد از اون، داغ از دست دادن آقا (بابام) برام خیلی قابل تحمل‌تر از اونی بود که همیشه فکر می‌کردم. توی همین وانفسا حال و هوای سن و سالم هم قوز بالا قوز شده (و اصلا تا آدم تجریه نکنه این سنین رو، نمیفهمه). یک احساس پختگی و رها شدگی و سکینه که کمی چاشنی نگرانی و دلتنگی از نوعی خاص بهش زده باشن. تقریبا توی این یکسال، یاد خیلی کسا و جاها و لحظه ها برام تازه شده ... بخصوص یاد بچگی‌هام. الان که دارم می‌نویسم تقویم سال 88، یک عکس از دربند در سالهای گذشته رو، در یکی از صفحه‌هاش جا داده. دقیقا یک لانگ‌شات از میدون با مجسمه‌ی کوهنورد که در نقطه طلاییش ایستاده و آخ... اون پله هایی که یه کوچه کوتاه با چند تا خونه و مسجد توشه و ما بهش کوچه مسجد می گفتیم و یکی از اون خونه ها – که ظاهرا دیگه نیست - برای من پر از خاطره بود. خونه خاله‌ای که اتفاقا مثل احمد و فرهاد و بابا توی زمستون رفت. خاطره پیاده روی‌ها از کنار رودخونه تا میدون دربند و دویدن از پله ها تا در منزل خاله و سوار شدن تله اسکی و  کوهنوردیهای کودکانه و خونه محقر اما دلباز خاله مظلومم و گردو خوردنها و خنکی آبی که از لوله‌ای، آب کوه رو به یه حوض توی حیاط خونه اون‌ها می‌آورد ...

 

-   نمی‌دونم این عشق فیلم شدن از کی شروع شد. خوب شاید این هم  از عوارض علاقمندی به هنر و ادبیات بوده که در من نهادینست! و به هر حال انگار گوش شیطون کر چندی این تب خریدن سرموقع ماهنامه فیلم و نتیجه‌ش جابجا کردنهای مدام کارتونهای سنگین حاوی این ماهنامه‌ی مستطاب! فروکش کرده. خداروشکر!

 

-   عید مادر رو برای این‌که حال و هواش عوض بشه به شهر گرامی و عزیزش _اراک_ بردیم. مادر از جانب پدر خوانساری و از جانب مادر اراکی تشریف دارن، و بعداز حدود پنجاه و چند سال دوری از این شهر، هنوز علاقه خاصی به زندگی در اون دارن. یکی از روزها ایشون رو  به دیدن عمقزی - که ظاهرا دختر دایی مادرش بوده و نمیدونم برای چی عمقزی خونده میشه -بردیم. من دومین بار بود که عمقزی رو می‌دیدم. سیده خانمی کهنسال و بیوه که هیچ وقت فرزندی هم نداشته با کمالات و  عفیف از خیرین اراک که با لهجه‌ی شیرین اراکی و صحبتهای خوشش چندی در آن خونه قدیمی من رو به خاطره‌بازی نهانی واداشت! و این بار خاطره هایی که اصلا در اونها حضور نداشتم... بله... روزهای کودکی مادرم!  و تعریف‌هایش از این دختر دایی پیر که به قول خودش اصلا زمان عروسی او نبوده و این خانم لابلای حرفهای پر از محبتش که مدام پر بود از قربون صدقه‌رفتن‌ها و دعاهای خوشگل، جمله‌ای گفت به این مضمون که "دنیا برای خوبانه که می‌گرده" و من هنوز از سکر این جمله مست مستم.

-   من به دست و دلبازی مشهورم. خودم هم حس کردم که خیلی وقتها زیادی دست به بخششم خوبه! گاهی پیش آمده چیزی رو که خیلی دوست دارم می‌بخشم. و اصلا گاهی دوست دارم چیزی رو نداشته باشم و دیگری داشته باشه. خوب شاید اصلا معنای درست بخشش همین باشه. البته این تنها خصلتمه که خیلی دوستش دارم هرچند که بعضی اوقات باعث میشه مورد شماتت قرار بگیرم. حالا از شما چه پنهون این خصلت انگار در من تشدید شده! امان از این ...!

...

بعد از تحریر : این بازی میتونه ادامه داشته باشه ... خیلی حرف برای زدن دارم اما این دلیل نمیشه که حوصله شما سر نره! ... پس تا بعد.

                                                                                              مینا – فروردین ماه 88

 

+ 88/01/20 |

 

 
http://pulsetv.ir/download/Music/Paridokht%20-%20Salat%20Aghili%20Lowq.mp3