این لهجهها که قلب مرا میتکانند و این دستها که هفتآب میشویندش از هرچه امید ... از هرچه اقتدای صمیمی !...
*
شبیخون ناباوریها
طلوعی که تنهاترم کرد
و صبحی که در ابتدا
از صداقت تهی بود! ...
مینا - تیرماه
باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگی عالم است این
یکدم نگاه کن که چه بر باد میدهی
چندین هزار امید بنی آدم است این
*
فعلا با این شعر در بهت و بغض، سکوت می کنم :
دیروز
سبزه را دیدم
و گلها را
با گلبرگهایی که غنچه وار لبریز شکفتن بودند
و لبریز گفتن
اما در سکوت ...
فردا گلهایی چنین
چگونه خواهند شکفت ... چگونه؟
***
و دیگر اینکه این روزها گویا به نفع بعضی ها نیست یاد دکتر شریعتی را فریاد کنند و سالمرگش را به یاد بیاورند ... این شعر را که همان روزها آقای میرزازاده سروده اند میآورم :
خورشید خاوران هر بامداد به جستجوی تو بیدار میشود
و شامگاه چون از فراز دمشق میگذرد
تا در نیلی آبهای مدیترانه به خواب رود
با چشم اشتیاق تو تا واپسین فروغ
به ایران نگاه میکند از دور
و موجهای ساحل دریای شام
به نجوای جاودانه محزونشان
قصه خونین دریایی را حکایت میکند
کان سوی تر درون تیره خاک آرمیده است.
مینا - ۲۷ خردادماه ۸۸