تبليغاتX
اندوه سبزه های پریشان به من بگو...


این روزها فقط می‌خواهم عتاب کنم ... فقط . این غزل را سحرگاه سرودم... وقتی

بیشتر چشمها اتفاقا بیدار بود ... و دلها اتفاقا هشیار.


تقدیم به ادبیات جنبش سبز ...

*

افطار کن ! این روزه‌ی شک‌دار تا به کی؟

از شام تا سحر شب بیدار تا به کی؟

شایسته نیست تا دل تقدیر رفتنت

کم کن شتاب، این همه اصرار تا به کی؟

شاید تمام پرده دری‌های روزگار

گفتی، عتاب آن همه بدکار تا به کی؟

اینجا تمام حادثه‌ها شعله می‌کشند

صد جان سوخته به سر دار تا به کی؟

هربار گفته‌ام که دلت را حراج کن

دلبر نمانده ! صحبت دلدار تا به کی؟

دستی عوام بر در قصری که کومه بود !

باری نمی‌دهند... نه این بار؟ ... تا به کی؟

*

آهسته باز بر در این کوچه پهن شد

یک جاده، چشمهای انتظار تا به کی؟


مینا - شهریور - سحرگاه ماه مبارک رمضان




+ 88/06/03 |



این غزل را تقدیم میکنم به فاطمه شمس عزیز و آوازهای غمگینانه‌اش.

*

با خواب گفته‌ام شب وهم و خیال را

کابوس‌های صادق صبحی محال را

در خوابگردی‌ام چه فراموش می‌کنم

بیداری و تمام رموز وصال را !

تاوان سخت لب نگشودن به اسم شب

راه گلو گرفته ! بگو شرح حال را

در محضر سکوت رعایت نمی‌کنم

رسم جواب‌کردن بغض سوال را

وقت عبور می‌شود از گویه‌های گنگ

نجواست نعره می‌زند این قیل و قال را

ساکت!... کسی نگفت که باید اجازه داشت

حتی برای هرچه نگفتن مجال را ؟! ...


مینا - مردادماه


+ 88/05/19 |

  

 رقص باد و  غمزه‌های ارغنون

شور دست و زخمه‌های ذوالفنون

رنگ جیغ باغ‌های ارغوان

زنگها در لاله‌های واژگون !

ناب چشم‌اندازهای باکره

ارتفاع عشق‌های بیستون

دل سپردن‌های افسون داستان

نقل ناباورترین فصل فسون

در طبق‌ها، زخم‌های آتشین

بارعام و قصرهای خاک و خون

رونق سوداگری‌های عجیب

نقد سربازیدن و  دار جنون

*

بی‌زبانی، گفتن از اسطوره‌ها

بی زبانی، قصه‌ی این چند و چون

بی‌‌جوابم باز با شور غزل 

شطح می‌خواهم در این عشق آزمون !...

 

                                     مینا - قطعه شهدا -اردیبهشت ۸۸

+ 88/02/13 |

 

داشتم خاقانی میخوندم ... انتهای کتاب رو آوردم و این غزل  رو گفتم! مثل همیشه بیت اول و دوم خودش آمد و بعد ادامه دادم. حالا چه ارتباطی هست بین قصاید پربار و مطنطن و مشکل خاقانی با این غرل من نمیدونم!

 ...

زخم ناسور خودیم و نمکی می‌طلبیم

 کوزه‌ی پر ترکیم و ترکی مي‌طلبیم

 دستی از رنج ندادیم به دست طلبی

 روز گنجینه گشودن ، صدکی می‌طلبیم

 چشم بر پنجه‌ي بادیم و درآویخته بر

 شاخ لرزنده که لطف شتکی می‌طلبیم

 سیر و سرمست چراییم، در این منطق قحط

 وقت نشخوار،  فقط نی لبکی مي‌طلبیم

 قول همراهی با رود نوشتیم ، ولی   

 لب دریا نرسیده، کلکی می‌طلبیم

 قصه آدم شدن و  سیب و بهشت و حوا

 همه در روی زمین آدمکی می‌طلبیم!

 

                                                    مینا - سی ام فروردین ۸۸

 

+ 88/01/30 |

  

وقتی به روزهای رفته‌ی عمر فکر می‌کنم، روزهای کودکی گرچه کوتاه اما همیشه در من امروزی‌اند و این روزهای پرمشغله‌ی تکراری هرچند طولانی‌ترند و دیرپاتر، گویا در خاطره‌ي ‌‌تاریخی و عاطفی‌ی من جایی باز نمی‌کنند هرچند بر این باورم که دریغ روزهای رفته و کنکاش رموز آینده علاج درد امروزم نیست اما ... من هنوز به دیروز کوچک و خلاصه‌ی خود بسیار می‌اندیشم ... من یک خاطره بازم !

*

در کودکی و در تخیلاتم با آینه‌، بازی زیبایی می‌کردم. آن را رو به آسمان نگاه می‌داشتم و در گوشه گوشه‌ی خانه راه می‌رفتم!  اوج این بازی، زمانی بود که به حیاط می‌رفتم و آسمان در زیر پایم بود... این خاطره را بار دیگر دخترم با آینه‌ای در دست زنده کرد...

 

کودکی در آینه

زیر پا در آینه در حیاط خانه‌مان

گاهی آبی پرنشاط ، گاه تیره آسمان

پرتگاهی آن حیاط  در دل آن آینه

آسمان بی‌انتها چون حیاطی بیکران

گاه در فکر و خیال چون عقابی می‌شدم

گاه می‌ترسیدم از این دو بال بی‌نشان

باز می‌کردم ولی چتری از بال و پرم

وقت افتادن از آن قله‌های پلکان

شوق خطی می‌کشید ابر رنگی می‌گرفت

با مداد رنگی ِ جعبه‌ی رنگین کمان

*

آینه در دست من ، کودکی، جانی گرفت

با خیال کوچکی لحظه‌هایی ناگهان

دیگر اما در دل آینه جایم نبود

کاش کوچک بودم و در حیاط خانه‌مان

                                             1387 –  29 بهمن... تولدم!

 

 

+ 87/12/03 |

سلام . . . دوباره رفتم تو لک!

مثل اون هفت هشت سالی که شعر با من قهر کرده بود ... نمیدونم چی میشه ولی حقیقت داره ... این شعر هم عجب حکایتی شده ... گاهی وباله گردنه ... گاهی ناز میکنه ... گاهی خودشو لوس میکنه و میندازه تو بغلت! گاهی هم قهره.

به هر تقدیر اینم از امروزم ...  

*

نیست امید وصالی شب کوتاه ِ طلب

تا که تقدیر نوشته‌ست همین صبح عزب

طالعی نیست به دادم برسد بی‌منت

آسمان من و  اوضاع قمر در عقرب !

بخت بی‌بال و  زمین‌گیری و بی‌آتیه‌گی

غم پیشانی‌ و  این قسمت بی‌اصل و نسب !

***

طبع وارونه و ابیات غلط‌ اندازش

جان این مغلطه یک روز رسانند به لب!

 

 

*

منتشر می‌شوی

با تیراژی نجومی

وقتی ورق می‌خوری

در برابرت سرشارم از تازگی

و دست بر شانه‌هایت

 صفحه صفحه می‌خوانمت ..

                                                 مینا - مردادماه ۸۷

 

+ 87/05/20 |

 

با ادای احترام به سیدرضا شکراللهی و سایت وزین خوابگرد، از این به بعد سعی میکنم اصول درست نویسی در وب را در کنار آیین درست نگارش در غیر وب! رعایت کنم ...

***

برای شهدایی که این روزها تشییع می‌شوند :

 

آرش نماندست و مانده تیر و کمان شکسته

بی‌یال و کوپال بگذر از هفت خان شکسته

شرط تو با بی‌قراری یک جمله‌ی عاشقانه

یادش فراموش گفتیم با واژگان شکسته

آرامش بعد طوفان از موج پرسیده بودم

کی باز پهلو بگیرد با بادبان شکسته

امروز یک بوته‌ی گل در کوچه بو‌ی تو می‌داد

بر دست‌ها چرخ می‌خورد با بازوان شکسته

پیچیده در شالی از شوق یک مشت سهم پریدن

یک بال خاکستری رنگ یک آسمان شکسته ...

 

                                                           مینا – اردیبهشت 1378

+ 87/02/11 |

صدای پای سائلی در کوچه های کودکی هر شب خوابم را می ربود . . .  

 

 * * *

 دوباره مثل هر شبی، پرید خواب کوچه ها

خیال کودکانه ای  به ماهتاب کوچه ها

همان صدای آشنا گذشت از کنار در

درنگ پای خسته ای پر  از شتاب کوچه ها

کشید آه و سایه ای نشست پشت پنجره

عصایی از سوال و چشم بی جواب کوچه ها

صدای کفش پاره ای سکوت کرد و دور شد

گریخت از نگاه سرد و پرعتاب کوچه ها

***

خیال کوچک مرا  ربود لای لای شب

به تیک و تا ک ساده ای پرید خواب کوچه ها

 

                                                                   دی ماه ۸۶ - مینا

+ 86/10/22 |

قبلترها ماه به ماه مطلب جدید میگذاشتم چه برسد به این روزها که درگیر درس خواندن (البته بدون کلاس و استاد!) شدم . . . فکر کنم باید فصل به فصل سراغی از صفحه ام را بگیرم !!! البته از وقتی هم که خانه ام را عوض کردم و به بلاگفا آمدم! مخاطبها و پیامهایم کمتر شدند

اما شما از من ناامید نشوید. . . !!

راستی شکوفایی هم وارد چهارمین سال زندگی خودش شد . . . امیدوارم عمر بی برکتی نداشته باشه!

جسارتا با یک غزل کوتاه در خدمتم ...

***

طفل تبعیدی ی دنیاییم ما

زاده ی تقدیر حواییم ما

چون غریبی در سراب این زمین

روح سرگردان صحرا ییم ما

قلبها آبستن بی زایشی

بی تپشها سنگ خارا ییم ما

فصلها بی برگی و بازی عشق

قرنها بی سود و سوداییم ما

بود و بادی نیست در امروزمان

آه ، فردا بی مبادا ییم ما . . .

 

                                    آذرماه 86 - مینا

 

+ 86/09/22 |

سلام

سفر شکوفایی از پرشین بلاگ به بلاگفا حتما احتیاج به یک کوله پشتی داره ...  این هم کوله پشتی تا بعد ...!

 

 

کوله پشتی

 

* * * *

افتاده خسته پایِ دیوار تا همیشه

شوق سفر ندارد انگار تا همیشه

یک ساز و برگ ساده در انتظار... اما

از توشه‌ی سفرها بیزار تا همیشه

وقتی که خواب دیدم  وسواس رفتنم را

بر شانه‌های من بود بیدار تا همیشه

قصد عزیمتی نیست در تاروپودش اینبار

آویز هر چه ماندن بر دار تا همیشه!

تشییع کردم آخر یک روز پیکرش را !

گویا هزار سال است  مردار تا همیشه!!

ای کاش رفتنی بود از لحظه‌های تکرار

تا باززنده میشد این بار تا همیشه

 

تیرماه 85

 

 

 

 

+ 86/05/21 |

 

 
http://pulsetv.ir/download/Music/Paridokht%20-%20Salat%20Aghili%20Lowq.mp3