داشتم خاقانی میخوندم ... انتهای کتاب رو آوردم و این غزل رو گفتم! مثل همیشه بیت اول و دوم خودش آمد و بعد ادامه دادم. حالا چه ارتباطی هست بین قصاید پربار و مطنطن و مشکل خاقانی با این غرل من نمیدونم!
...
زخم ناسور خودیم و نمکی میطلبیم
کوزهی پر ترکیم و ترکی ميطلبیم
دستی از رنج ندادیم به دست طلبی
روز گنجینه گشودن ، صدکی میطلبیم
چشم بر پنجهي بادیم و درآویخته بر
شاخ لرزنده که لطف شتکی میطلبیم
سیر و سرمست چراییم، در این منطق قحط
وقت نشخوار، فقط نی لبکی ميطلبیم
قول همراهی با رود نوشتیم ، ولی
لب دریا نرسیده، کلکی میطلبیم
قصه آدم شدن و سیب و بهشت و حوا
همه در روی زمین آدمکی میطلبیم!
مینا - سی ام فروردین ۸۸