با این غروب از غم سبز چمن بگو ... - انا لله و انا الیه راجعون...
با این غروب از غم سبز چمن بگو ...
... سنجاقك ها را نكشيد آقايان مرگ مرگ مى آورد. من يك سنجاقكم هلى كوپترهاى شما سنجاقك نيستند من يك ماهى ام وقتى كه سرخ شده به تمنّا نگاه مى كند من يك ماهى سرخم. به پرنده ها شليك نكنيد آقايان مرگ مرگ مى آورد حالا كه فقط از سوراخ تور نصيحت تان مى كنيم مى دانيم در تابه تان سرخ مى شويم. اما شما كه طير ابابيل را ديده ايد ما جز همين پرِ كوچك مان چيزى نداريم اما سنگ هايى كه در كف مان جا مى گيرند چندان بزرگ تر از سرتان نيستند. مرگ مرگ مى آورد آقايان به ما شليك نكنيد كه شما هم مى ميريد
شمس لنگرودی
... خون چو میجوشد منش از شعر رنگی میزنم مینا ، 1347، تهران
هرگز نديدهای اگر، بُهتِ گلوگير ملتی نجيب را، امروز و تا هميشه نگاه کن! زين پس: علامت سؤال هم، کلام و سلام هم، کتاب هم، سبزينههای برگبرگِ هر درخت هم، تا نسلها، حيران و بیجواب، در بُهت و بغض میزياند...